تبليغاتX
 عطر بارون،بوي سيب.....
 

نمی دونم چرا اینقدر چشام شوره!چند ساعت پیش داشتم به این  فک می کردم که احدی بهم نمیگه بالا چشت ابرو  تا یه موقع انگشت کوچیکه م که چلاغ(؟)شده درد نگیره!!(آخه از ناحیه انگشت کوچیکه دست راست و یا به عبارتی کلا دست راست مجروحم!)یه ساعت پیش دعوایی کردمممممم!بارها این اتفاق افتاده برام تو این یکی دو ماه.


 

نوشته شده توسط مینا در یکشنبه 16 تیر1387 ساعت 1:3 موضوع | لینک ثابت



نذار ساز زندگیمون خشن آهنگ بشه....


 

نوشته شده توسط مینا در یکشنبه 9 تیر1387 ساعت 12:1 موضوع | لینک ثابت


خواب دیدم...

 

خواب دیدم کویر بارانیست...


 

نوشته شده توسط مینا در جمعه 7 تیر1387 ساعت 10:2 موضوع | لینک ثابت


پر گشودی رفتی....


پر گشودي رفتي
و خدا مي داند

كه پس از رفتن تو

چه پري از ما ريخت

دل بريدي رفتي

و خدا مي داند

كه پس از رفتن تو

چه دلي از ما سوخت

ديده بستي رفتي

و خدا مي داند

كه پس از رفتن تو

چه شبي بر ما رفت

اي دل آرام سفر كرده

خطر كن

برگرد

 

مجتبي كاشاني

 

 

پ.ن: دلم براي "تو"يي كه يك ماهه نديدم تنگ نشده!دلم براي "خود" تويي كه ماههاست نديدم تنگ شده.خطر كن....


 

نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه 6 تیر1387 ساعت 22:5 موضوع | لینک ثابت


اندر مضرات رانندگی!


آقا من رسما اعلام می کنم که غلط کردم گواهینامه گرفتم!دو سال پیش یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیم رو مرتکب شدم!
یه روز نمی ذارن من تو خونه بگیرم بکپم راحت!!یکی نیست بگه تو که هیچ جای این شهر رو بلد نیستی واسه چی رفتی گواهینامه گرفتی؟


 

نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه 5 تیر1387 ساعت 10:9 موضوع | لینک ثابت


....!


زنی که یک سال درباره ی جهازش با شور و شر های بسیار حرف می زند و کار می کند٬درباره مبلغ قباله اش چانه می زند و درباره ی گرانی لباس عروسی و جواهر اهدایی و و سایل سر عقد و شکوه مجلس عروسی اش تعصب می ورزد هنوز یک
کنیز است.به تمام معنای آن٬هم از نظر روحی و هم از نظر اجتماعی.او هنوز ارزش شخصیت خود را در مبلغ مهریه و پولی که برای رفتن به خانه ی مرد تعیین شده است می بیند.این همان مبلغی است که مرد وقتی او را می خرید می پرداخت.زن هنوز نرخ دارد و این نرخ درست مثل عصر بردگی زن و بازار خرید و فروش کنیز ٬به زیبایی و رشد و سن و هنر و سطح تربیت و خانواده و نژاد او بستگی دارد. قباله ٬ تشریفات رسمی صیغه ی معامله ٬مجلس مقدماتی بله بران برای تعیین قیمت ٬شیربها ٬قیدهای جدی قانونی تحت عنوان ظاهری هدیه و....همه صورت تلطیف یافته تر و توجیه شده ای از خرید و فروش کنیز!
برخی می گویند این قیدها از آن روست که یک دختر پس از رفتن به خانه ی مرد چیزی را در اختیار او قرار  می دهد(تسلیم در برابر اراده ی او تمکین در برابر هوس و برآوردن نیاز جنسی او)و در صورت بیرون آمدن از خانه ی او "چیزی را از دست می دهد"(بکارت را)و در قبال این دو مرد باید چیزی بدهد و این چیز پول است و پول!و اگر اصطلاحات ادبی و فوت و فن های توجیهی و تاویلی را کنار زنیم ٬عریانش می شود با پول خریدن آنچه انسانی است
.

بازگشت ـ دکتر شریعتی


 

نوشته شده توسط مینا در سه شنبه 4 تیر1387 ساعت 13:32 موضوع | لینک ثابت


بعد از اون روز بود انگار...!


نمی دونم از کدوم نقطه آغاز شدی و جان پرواز گرفتی.از کدوم نقطه  شروع شدی و تا کجا و کدوم خط پیش رفتی و می ری باز هم نمی دونم.

نمی دونم از کجا اومدی و نخ بادبادک خیالم رو به دست گرفتی و اون رو با خودت به هر سو بردی به اوج رسوندی.تا کمی مونده به آسمون خدا....

خیالی که زیباترین و ناب ترین لحظه ها رو توی دفتر خاطرات زندگیم رقم زد.دفتر خاطراتی که از مشق های دلتنگی عاشقانه تو پر شد.

نمی دونم چطور شد که دل به دریا زدم و ....

نمی دونم چطور از دروازه قلبم وارد شدی و من شکستم و آواره ی شهر غریب دردهای دلدادگی شدم .آواره ی  شهر غریب چشمهایت...

نمی دونم از کدوم نقطه سر زدی و آسمان سربی رنگ زندگیم رو آبی کردی.به رنگ عشق...!

نمی دونم از کدوم نقطه آغاز شدی و من رو رهسپار جاده ی بی انتهای عشق کردی...و انتظار دیدنت بهانه ی بودنم شد و یادت همیشه هم نفس لحظه هام.

نمی دونم این رویا چطور آغاز شد.تو یک رویای بی اجازه ٬خالص و ناب بودی...!

دلم برای نگاهت تنگ می شه...نگاهی که رمز آزادی ذهن از قید تعلقاته.نگاهی که شوق زندگی تو رگ ها می شه.نگاهی که پیش درامد آوازی در مقام عاشقی می شه.

بعد از اون روز بود انگار!

بعد از اون روز هم بودم و هم نبودم.از اسارت های بزرگی رها بودم. دلم گاه بادکنکی می شد پر از هوای زندگی...گاه قاصدکی در رقص...و گاه مثل قطره اشکی وقت نماز.

دلم بعد از اون روز آرزوهای کوچک بسیاری داشت...

 

 

پ.ن۱:این روز آخری خوشبختانه دو تا آدم بی شعور!!توی ایستگاه اتوبوس و یک راننده آژانس بی ادب و پررو  به پستم خوردن که با عصبانیت تمام باهاشون جر و بحث کردم!و آروم شدم و برگشتم خونه.داشتم می مردم از عصبانیت.

پ.ن۲:چه برنامه ها که واسه امروز نداشتیم....حیف شد.البته واسه من!!

پ.ن۳:ببین یادت باشه!یه روزیم من بهت میگم :خفه شو!!!!مثل امروز تو!یادت باشه که ترم دیگه....!

پ.ن۴:یادته بارها بهم گفتی آخه واسه چی این کار رو کردی؟یادته حتی باورت نمی شد؟
یادته اون روز تو لابی با....نشسته بودیم در مورد فیلم حرف می زدیم.ازت یه چیزی پرسید تو گفتی فیلم س......!من گفتم می فهمی داری چی میگی؟خندیدی گفتی گیر نده دلم خواست بگم!!!چرا اون روز اون حرفُ زدی؟تا جایی من یادم میاد به این خاطر که به طور کاملا اتفاقی!!!زیادی خوشحال بودی!
منم دلم خواست.لطفا اینُ همیشه یادت باشه!


 

نوشته شده توسط مینا در شنبه 1 تیر1387 ساعت 21:7 موضوع | لینک ثابت


تنها چیزی که الان بهم آرامش می ده خییییلی!:......!واقعا بهش احتیاج دارم!

پ.ن:تمام!


 

نوشته شده توسط مینا در شنبه 1 تیر1387 ساعت 14:12 موضوع | لینک ثابت



خوبم اگر یا که بدم...دروغ نیستم!منم!

پ.ن:من از فردا بعد از ظهر تابستونم!!!!


 

نوشته شده توسط مینا در جمعه 31 خرداد1387 ساعت 17:57 موضوع | لینک ثابت


و باز هم.....!


زندگی مشغله ایست جدی....


 

نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه 29 خرداد1387 ساعت 11:3 موضوع | لینک ثابت



مثل زلال آب من باورت کردم
.
.
.
در چشم دلپاکان پیغمبرت کردم...!


پ.ن:این "تو" اون "تو"نیست!!


 

نوشته شده توسط مینا در سه شنبه 28 خرداد1387 ساعت 0:54 موضوع | لینک ثابت



برو که منُ شبای غم
حالا بمونیم برای هم


 

نوشته شده توسط مینا در دوشنبه 27 خرداد1387 ساعت 10:50 موضوع | لینک ثابت


داشتم فکر می کردم...می تونست خیلی بدتر از این هم باشه...خدایا شکرت!

دیشب یه بند خواب امتحان آخرُ استاد گرامُ! افتادن!!رو می دیدم


 

نوشته شده توسط مینا در شنبه 25 خرداد1387 ساعت 21:17 موضوع | لینک ثابت


یاد باد آن روزگاران....!


فيزيك 1:ما خوبيم!

سالن مطالعه و دوست من و...مهشيد جون!!!
"خنده ش هم قشنگه بچه م"!!!!(به به!)

امتحان فيزيك 1 و دانشكده فيزيك و ...نامه استاد!!!!
تي اي فيزيك و هوا فضا و نمره!!!

تي اي فيزيك و كلاس 103 و شيرجه و مونا!!!

لابي بعد از اولين امتحان...

 

رياضي 1:مودب بي ادب و ....شكلات و ...
دكتر بيدآباد و سري ها و ديشب!!!

شيمي آلي:وينيل و آليل...مشيت الهي...!
امتحان آلي و رضا و لغو امتحان و اطلاعيه...

جزوه آلي و .... قربونتون برم!!!

كلاساي آلي و غروب و ماه رمضون


وبلاگ و ...Get Well

 

سلف و اون خانومه و ...تو!

 

دكتر صديقي و عطوف و....شعر و ادبيات و احساس!!


شيمي عمومي و 19!و...مهتاب جان بابا!


تربيت 1 و امتحان و سايت!

 

كپي خونه و اعصاب داغون و چهارراه....!

 

پله هاي دم دانشكده  و  اجي مجي .... و مثبت من!!!

 

امتحان موازنه و نمره تو و صحن دانشگاه!

 

كلاس معادلات و بنيادها و ....!

 

دانشكده  عمران و آلوچه و جنم و ...!!!!!!!

 

مونا و دوست مونا!

مهسا و دوست مهسا!!!!

مريم و دوستاي مريم!!!!

 

شنبه و سينما!!بريم سينما؟!!!!!

پارك لاله(بي معرفت!!)

 

آقاي پروژه و دكتر كاغذچي و  ...آقاي سوتي و....سوتي نامبر2!!!!

 

دوست جون!!

 

پگاه و:

تولد... نمي دونم .....كيه؟!!(به به!)

سالن مطالعه و مودي داياگرام!!!

انقلاب و low level!!!

صدقه و 500 تومني!

ميدون ونك و اتوبوس بليطي!!!

 

مريم و اُكِيژن!!!

لابي و مهتاب و ...حالا شماره م رو ....!!

 

بازارچه و شمع و سيگار!!
ازمایشگاه 
 و جفت پا و مهسا....

 

روز جشن و رويروي دانشكده و حافظ و....

 


 

نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه 23 خرداد1387 ساعت 17:44 موضوع | لینک ثابت


وقتی اشک همه بعد از امتحان در اومده! من چرا اینقدر خوشحالم؟!!!!نمی دونم تعریف اونا از نمره ی خوب چیه ولی واسه من مهم اینه که این درس تموم شد و دیگه ریخت جزوه ش و استادش رو!نمی بینم!امیدوارم یه روزی نیاد که بیام اینجا بنویسم که....تموم نشد!!


 

نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت 16:1 موضوع | لینک ثابت



به موجودي كه وجودش براي جانداران ديگه مضر باشه ميگن چي؟؟؟؟  انگل!!!(زیباترین تعریفی که می تونستم ارائه کنم)
اصلا هم اینطورینیگام نکنید هااا!

پ.ن:ميشه بره يه قبرستوني و خودشو گم و گور كنه!ديگه نبينمش؟چرا من بايد الان مي ديدمش؟الان حسم خیلی اینجوریه!


 

نوشته شده توسط مینا در دوشنبه 20 خرداد1387 ساعت 22:42 موضوع | لینک ثابت


ماه من غصه اگر هست بگو تا باشد...!


آقا جون به جهنم!هر چی میشه بشه!چی کارش کنم؟!
همه ی سر دردها و معده درد ها و تپشهای قلب و هزار کوفت و زهر مار دیگه ای که بهش دچار شدم تو این چند روز به جهنم و درک!


 

نوشته شده توسط مینا در شنبه 18 خرداد1387 ساعت 19:26 موضوع | لینک ثابت



اي روشنان عالم بالا،ستاره ها!

يا جان من ز من بستانيد بي درنگ

يا پا فرا نهيد و خدا را خبر كنيد!


 

نوشته شده توسط مینا در جمعه 17 خرداد1387 ساعت 10:36 موضوع | لینک ثابت


یک لحظه در چشمم ببین...ببین چه ویران می شوم


 

نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه 16 خرداد1387 ساعت 13:35 موضوع | لینک ثابت


از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم...

پ.ن:همیشه اعتقاد داشتم که  وقتی خدا هست نباید به کسی گفت برام دعا کن.اعتقاد داشتم آدم باید خودش از خدا بخواد.الان...نمی دونم ...!فقط می تونم بگم خیلی خیلی التماس دعا دارم.مشکل خیلی خیلی بدی برام پیش اومده.دعا کنید به خیر بگذره.


 

نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه 15 خرداد1387 ساعت 0:29 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting