تبليغاتX
میــــــــــــنای یکرنگی

از نسیمی دفتر ایام برهم میخورد ....
!! نوشته شده توسط . | 13:38 | سه شنبه 1 دی1388 •

روا مباد که بر بنده ات نظر نکنی!!!
!! نوشته شده توسط . | 17:15 | دوشنبه 30 آذر1388

انقدر از 8 شبهای دانشگاه متنفر شدم که حتی حاضر نشدم تا 8 بمونم به بهانه ی ادامه ی  همایش دکتر شریعتی و دیدن خانواده ش!

!! نوشته شده توسط . | 19:26 | یکشنبه 22 آذر1388 •

مربا بده بابا!!!!

اول توضیح  بدم که عنوان پست ربطی به پست نداره!!!

خانوم همکار ! جاتون خالی نیستی ببینی هم آزمایشگاهی ها من جمله خانوم و آقای مهندس دارن چه قیمت هایی در مورد پروژه مون ذکر می کنن!!! ما الان انگشت تعجب در دهانیم!!!!

!! نوشته شده توسط . | 17:0 | شنبه 21 آذر1388 •

این روزها!!!

این روزها خدا نکند کسی در خانه در مورد چیزی کسی جایی کوفتی ! که مربوط می شود به نوه عموی خاله ی مادربزرگ همسایه ی قدیمی دوست  مادرشوهر عمه جان غر بزند!!!ما هم اعصاب نداریم!!!یا همینطور که او حرف می زند ما صدای آهنگ را تا حد گوش خراشی بالا برده که نشنویم چه می گوید! یا ....(خودتان می دانید!داد و بیداد راه می اندازیم تا دیگر از این... نکند!)

کلا قاطی کرده ایم این روزها!

این روزها خدا نکند خرمگس! به ما بگوید بالای چشمانت ابروست!!!جفت پا می رویم توی چشمهایش ....!

این روزها ابدا حوصله ی کلاس و امتحان نداریم! همان آزمایشگاه ما را بس!!!

این روزها که چه عرض کنم!هفته هاست هیچ کس زحمت آپ کردن وبلاگ سه نفری را نمی کشد جز شخص شخیص خود جنابعالیمان!!!!چهار روز دیگر ما به عنوان مدیر وبلاگ رفتیم از وبلاگ انداختیمتان بیرون نگویید ئه ئه ئه ئه!مهندس ! چرا...؟!(:دی)

این روزها دلمان برای وبلاگ های آن روزها!!!! تنگ شده!


پایان نامه نوشت!:سه شنبه ای که دیروز بود ما عین دانشجو های ترم اول! جو گیـــــــــــــــــــــــر ! ۷ و نیم صبح رفتیم آزمایشگاه (همان لب!)هی هم خودمان را به سخره گرفتیم که کله ی سحر رفتیم شروع به کار کردیم!چشمتان روز بد نبیند ! با آن همه کار (۱۴۴ عدد پلیت!!!!!)+در رفتن شلنگ دیستیلر!!! + ولو کردن یه ارلن حاوی پی سی ای  استریل توسط شخص شخیص خودمان!!!+ ولو کردن مخلوط نمونه توسط همکار گرام!!!!  ۸ و ربع شب در دانشگاه!!! را بستیم رفتیم منزل!!!یحتمل فحش بوده که جناب فتحی بارمان می کرده!!!!


!! نوشته شده توسط . | 18:54 | چهارشنبه 18 آذر1388 •

کسانیکه نفس خویش را از بخل و حرص نگاه دارند رستگاران عالمند

!! نوشته شده توسط . | 19:19 | جمعه 13 آذر1388 •

دونت استاپ می!!!!

از قرار معلوم باید بی خیال ارشد شد! :((


پ.ن:خوابــــــــــــــــــم یا بیدارم؟!

!! نوشته شده توسط . | 10:0 | چهارشنبه 11 آذر1388

:((

دیگه لازم نیست چشمامو ببندمو به یاد همین روزهای پارسالم بیفتم!خودشون برگشتن!

!! نوشته شده توسط . | 10:29 | سه شنبه 10 آذر1388

ساعت 19 و 10 دقیقه ! و ما همچنان آزمایشگاه!!!!

!! نوشته شده توسط . | 19:9 | دوشنبه 9 آذر1388 •

رنگ سال گذشته را دارد همه ی لحظه های امسالم.....

!! نوشته شده توسط . | 17:55 | دوشنبه 9 آذر1388

کاش بودی و می دیدی!

میگن وقتی قاصدک رو دوش گل سواره، خوشبختی میاره!


پ.ن1:تنها جایی که توی ولایت برای رفتن بهش اشتیاق دارم قبرستونشه!آرامش عجیبی بهم می ده!من آخرش جوون مرگ میشم!(امـــــــــــــــــــــــــــین!:دی)هیچی رو به اندازه ی قدم زدن بین سنگ قبرها و خوندن شعرهای روی سنگ ها ، توی سکوت دوست ندارم!

!! نوشته شده توسط . | 19:50 | شنبه 7 آذر1388 •

خواستم آدم باشم! نذاشتی!

خواستم تصمیماتی رو که نباید ، نگیرم!نذاشتی!

خواستم آدم حسابت کنم!نذاشتی!

خواستم فراموش کنم که چقدر ازت متنفرم!نذاشتی!

بالاغیرتا این دو سه روز آخر هفته رو گم و گور شو نبینمت!بذار این چند روز چشمم تو چشمات نیفته و این همه نفرت رو نبینی!

کاش مث اون موقع ها هنوز انقدر بچه بودم که فکر می کردم بازم تو راست میگی!کاش هنوزم می تونستم باورت کنم!کاش.....

!! نوشته شده توسط . | 15:38 | سه شنبه 3 آذر1388 •

بارالها مددی....

یه  کاری کن برای ما اگه مایی هنوزم هست!!!!

از همون فحشایی که زهره میده!!!

!! نوشته شده توسط . | 9:0 | سه شنبه 3 آذر1388 •

صدای امید بخش استارت!!!!

 بدشانسی یعنی اینکه: وقتی بعد از ۶ ساعت سرپا ایستادن و خستگی  داری از یونی میای بیرون ،میگی الهی نور به قبر این آدمایی که این ماشین رو ساختن و پدر و مادرشون بباره! بعد بشینی تو ماشین ببینی هیچ برقی مشاهده و هیچ صدایی شنیده نمی شود و تازه مجبور میشوی آستین هایت را بالا بزنی و در ادامه ی گندکاری های مکرر در آزمایشگاه به محتویات درون کاپوت گند بزنی!!!!  نخندین بچه ها !

 

پ.ن:  خسته ،کتاب "بار دیگر شهری...."!، ترافیک،اعصاب داغون ، خیابون خونه ی تو!

!! نوشته شده توسط . | 21:51 | دوشنبه 2 آذر1388 •

هپی برث دی همدونی!!!!

کسی بی ام و طوسی صولمتی دیده تا حالا؟؟؟!!!!نبود مري وگرنه حتما حتما واسه ت مي خريديم!

بادکنکش هم پیدا نمی شه همدونی!چه برسه به ماشین!اون هم بی ام دابلیو!!!خداییش هم خزه دیگه!!!! در هر صورت تفلدت تبارک زياد زياد هي هي!!!

 

 

 

بادکنک  صولمتي!

 

 

اينم صولمتي داره بالاخره!

 

تولدت منو ياد چيزاي خوب خوب ميندازه!مثل ناهار! فردا رو نپیچونی که ما ناهار می خوایم!

!! نوشته شده توسط . | 18:45 | جمعه 29 آبان1388 •

این بی ملولی شرح کن ! من سخت ......!

!! نوشته شده توسط . | 19:27 | پنجشنبه 28 آبان1388 •

هشدار که گر سوسه ی عقل کنی گوش
آدم صفت از روضه ی رضوان به در آیی



پ.ن1:بــــــــــــــــــــــــــــــــــــارون :)
پ.ن2:لباسهای زمستانیت را فراموش نکن!!!!

!! نوشته شده توسط . | 7:26 | چهارشنبه 27 آبان1388 •

یاد باد......!

فکر کنم غم انگیز ناک ترین!!! تولد عمرم بود! با اون غذای خیلی گندش!من همین جا رسما اعلام می کنم اگه امشب کادو تپله رو بهم بدن به جبران اینی که امروز خوردیم و ظاهرا بهش می گفتن ناهار! یه جای خوب مهمونتون کنم!

عاطی جون خدا رو صد هزار مرتبه شکر کن که نیومدی!

طبق عادت مالوف " یاد باد آن روزگاران " مون:


وبلاگ سه تا دختر چی عمه؟!

مریم: من از خواهر شوهر بدم میــــــــــــــــــــــــــــاد!!!

مهشید جان! از پسر مردم که آدرس می پرسن نگاه می کنن ببینن بچه داره کجا رو آدرس می ده! نه اینکه زل بزنن تو چشاش!!!!

مریم  ترکیب صورتی و طوسی رو در مورد چه چیزهایی دوست داری حتی؟!

عمه مهرباز!

متولد  8۶/۶/۶!!!!

آدم جلوی دو تا بزرگتر در گوشی حرف می زنه؟!بعد پا میشه می ره بیرون؟ بی شعوریتون چییی؟!!!!

جمعه تعطیل است!!!!

آدم ناهار نمی خوره بعدا پاشه بره ناهار تولد!!!

حرفای خاله زنک نبود عمه جان!حیف که در جریان موضوعات نیستی!!!

عمه هم بچه باحالیه ها!

عمه واقعا انگیزه ت چی بود از اینکه ما رو سر کار بذاری؟!

 

وقتی یکی داره حرف می زنه سوتی می ده یا هر چی ، لازم نیست : عمه جان اون ور و نگاه کنی بخندی!
مریم جان لیست غذا رو هی هی از اول تا آخرش نگاه کنی! مثل خودم و شیدی راحت بخندین  

عمه سهمیه ای اومدی دانشگاه؟!     

مریم با کیف پول:می زنم تو دهنتا 

مریم سوغاتی ما ها چی شد؟هان؟هان؟ نه بگو کوشن؟!

عمه جان عادت کردم با مسائل اینطوری برخورد کنم!!!اینقدر که اینا گندگاری می کنن و چه می دونم مشکل پیش میاد براشون!!!بعدش هی هی من باید رفع و رجوع کنم! ولی اونجوریام که تو میگی نیستم!حالا دکترو بیار ببینم شبیه منه یا نه!


بعدتر نوشت:     برای روز میلاد تن من
                       نمی خوام پیرهن آبی بپوشی....


بعدتر ترتر نوشت: می خوام تنها باشم....

!! نوشته شده توسط . | 16:59 | یکشنبه 24 آبان1388 •

نقطه سر خط!!!

فــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوت!!!

!! نوشته شده توسط . | 0:26 | یکشنبه 24 آبان1388 •

گل گـــــــــــــــــــــــــــــــــلدون من شکسته در بـــــــــــــــــاد!

خیلی خوبه که  تو خیابون  ونک یادت رفته کنار کادوی تولدم باید چه گلی می خریدی! " باید" که نه! تو می خواستی بخری!اصلا "نباید" می خریدی! کاش حتی یادآوریش هم نمی کردی!
!! نوشته شده توسط . | 20:45 | شنبه 23 آبان1388 •

RSS